علی همانطور که بالای سر فاطمه نشسته و به پهنای صورت اشک می ریزد گفت:آرام گریه کنید عزیزانم، مثل پدر داغ دارتان، بی صدا و خاموش. نگذارید آهنگ صیحه حزن انگیزتان را باد با خود پراکنده کند. آرام آرام بگریید عزیزانم. داغ فاطمه سنگین است امّا گوش دشمنان هم تیز.
زینبم تو آرامتر باش، این همه بی تابی نکن دخترکم. تو باید حسنین را تسلی دهی، این آغاز مصیبت های توست. به تو مصیبت هایی خواهد رسید که فلک را چاک می دهد و کوه ها را متلاشی می کند و دریاها را می خشکاند دخترم. اینهمه خودت را بر روی خاک مادر نیفکن، بخدا من تاب اشک تو را ندارم. پدر از این به بعد عطر مادرت را از تو استشمام می کند، تو همانند مادرت که اُم ابیها بود، حالا باید مادر من باشی، مایه تسلی من، مثل اسمت زینت پدر باشی دخترکم. بلند شو، حسنین را از روی مزار مادر بلند کن فرشته ام، صبوره ام!
حسن جان، فرزند همیشه تنهایم، غریب و مظلومم، تو ستون کمر پدری، مایه آرامش من، همه دلخوشی من، اینگونه ضجّه نزن. می دانم دل تو از همه ما چاک دار تر است، می دانم جگرت زخم خورده تر. تو بیش از همه ما مصیبت مادر دیده ای فرزندم.
حسینم، عطشان شهیدم، آرام باش فرزندم. تو باید محکم تر از این باشی. برای روزی سخت آماده شوی. لا یوم کیومک یا اباعبدالله. من شاهد بودم که مادرت وقتی تو را باردار بود بر مصائب تو می گریست. پیش از اینکه تو اینگونه بر مادر گریه کنی حسینم، او اولین عزادار نینوای توست.
برخیزید طفلان صغیرم، بر روی قبر فاطمه اینگونه نگریید که به خدا سوگند اهل آسمان همه بی تاب شده اند، صدای شیون ملائک عرش را پر کرده.
برخیزید، جبرائیل خبر آورد که اگر اینگونه ادامه دهید و اینگونه بر مزار مادر بی تابی کنید هر آینه تمام کون و مکان بی تاب گردد. برخیزید عزیزانم. آرام و بی صدا شیون کنید بر داغ مادر جوانتان.
این را که گفت، صیحه ای زد و ادامه داد:
آه فاطمه ام، بخدا بعد از تو علی هیچ شبی را تا صبح خفته نخواهد بود. آه فاطمه، ریحانه ام، بانوی همه تنهایی ام. علی بی تو در این دنیا چه کند؟ سنگینی درد و غمم را به که گویم فاطمه. بعد از تو سنگ صبور من چاه های مدینه اند فاطمه!
امّا زهی خیال باطل که برخی گمان برده اند این داغ می تواند کمر علی و خانواده علی را خم کن آنقدر که بر پشتان ما سوار شوند. هیهات. کور خوانده اند که می خواهند ما، که نور خداییم را با فوت خاموش کنند. چه بد اندیشیدند و چه بد عمل کردند و چه زشت معصیتی مرتکب گشتند.
بخدا برای متاع این دنیای پست دست خون اهل بیت پیامبر را ریختند، دخترش را شهید کردند و خانه اش را به آتش کشیدند. بخدا لکه ننگ این رسوایی تا ابد بر دامنشان خواهد نشست.
هنوز سه روز از مرگ پیامبرشان نگذشته بود، که سنت او را قبل از خودش به خاک سپردند. بدون آنکه در تشیع پیکر پیامبر شرکت کنند برای توطئه ای بزرگ و خیانتی عظیم دور هم جمع گشتند. بخدا از آن روز تا روز قیامت خون هر بی گناهی در هر جای زمین ریخته شود، به پای این جماعت نوشته خواهد شد، که اگر نبود خیانتشان زمین از آن صالحان می گشت و پرچم اسلام بر تمام خشکی و دریاها حاکمیت می یافت.
فرزندانم به هوش باشید، اجازه ندهید سنگینی این داغ راه و اهداف ما را منحرف کند. نگذارید میراث مادر شهیدتان را تحریف کنند. می خواهند حقیقت زندگی یگانه دختر رسول خدا را به دروغ ببندد. می خواهند او را، این آفتاب عالم تاب هستی را، این قمر فلک تاب آسمان ها را در زیر حجاب جهل مردم پنهان کنند. به هوش باشید فرزندانم.
حسین که حرف های پدر تازه او را به خودش آورده بود، در حالی که قطره های اشک روی صورت زیبایش می درخشید، با همان لحن کودکانه اش گفت:
چکار می خواهند بکنند دیگر؟ اینها که این همه جنایت کردند!
علی درحالی که سر زینب کوچک را در آغوش گرفته بود جواب داد:
حکم داده اند که هیچ کس حق نقل حدیث از رسول الله را ندارد. این کار را برای این کرده اند تا فضائل ما را در جامعه مسلمین بخشکانند و ما را در انزوای مصائب به کُنج خانه هایمان بخزانند.
حسن، با همان صدای حزن الود، اما قاطع گفت:
به راستی اگر کسی بخواهد از پیامبر روایتی نقل کند چه خواهد گفت جز عظمت و بزرگی ما اهلبیت؟ بر چه لب باز خواهد کرد جز واقعه غدیر؟ چه خواهد گفت جز مجد و ابهت مادر شهیدمان از لسان مبارک رسول الله؟
پدر، دست در گیسوان زینب کوچک کشید و درتایید پسر بزرگش ادامه داد:
درست است فرزندم. این ها هر کس را که از پیامبر حدیث روایت کند مجازات سخت می کنند و در عوض خودفروختگانی را اجیر کرده اند از اهل کتاب، که خروار خروار حدیث دروغ در میان اجتماع مسلمین رواج دهند و آن را به پیامبر منصوب کنند. احادیثی که به حکومت غاصبان مشروعیت می دهد. هنوز چیزی نشده تمام آنانی که پیامبر نفرین کرده یا بنا به کفرشان تبعید ساخته بود را با عزت و بزرگی به مدینه برگردانده و حاکم بلاد اسلام ساخته اند. انگار قرآن نخوانده ان که فرمود، اگر محمد بمیرد یا شهید شود، آیا به جاهلیت برمی گردید؟ . قسم به کسی که این آیه را نازل کرد، این قوم دارند به همان عصر جاهلی برمی گردند و مردم را منحرف می سازند. از این پس اسلام را نخواهید نیافت مگر پاره پاره و زخم و چاک خورده. اشک چشمان تان را پاک کنید، به پدر داغ دیده تان گوش دهید عزیزانم. الان وقت شیون و عزا نیست. ما با درد و غم و مصیبت متولد می شویم و با غربت و تنهایی و مظلومیت از این دنیای فانی رخت می بندیم، پس بی تاب نشوید، لختی به سخنان پدر گوش دهید عزیزانم. خلیفه و دوستان غاصبش می خواهند از مادر مبارزتان، این شهیده تمام تاریخ یک زن ضعیف و رنجور بسازند و ترویج دهند. چون مردم هنوز سخنان پیامبر را به خاطر دارند که او فاطمه را ملاک راستی و حقیقت می دانست و او را سرور زنان اهل بهشت خطاب می کرد، و حال اگر حقیقت راه فاطمه مکشوف شود و حقیقت کلام او که بر خلیفه شورید، مبرهن گردد مردم حکومت را برنخواهند تافت چرا که فاطمه آن را برنتافته. دارند اینطور جا می اندازند که آن همه لطف و محبت رسول الله به دخترش، فقط و فقط یک رابطه احساسی پدر و دختری بیش نبوده و می خواهند آن القاب را هم در این دایره تفسیر کنند. پیامبر در زمان حیاتشان بارها و بارها بر مصیبت هایی که بعد از او بر اهلبیتش روا می دارند می گریست و از آنان به من خبر می داد. او می دانست که بعد از کوچش از این دنیا فتنه سر از سوراخ بیرون می آورد و مسلمین را در بر می گیرد. به من می فرمود که اعراب از من بخاطر رشاداتم در جنگ و اینکه بسیاری از سران آنها را کشته ام کینه بسیار در دل دارند و نخواهند گذاشت که خلافت در جایگاه حقیقی و خدا خواسته خود قرار گیرد.
پیامبر بارها و بارها فرمود که در آن فضای تاریک و غبار آلود مرا منزوی می کنند و به سخن من گوش فرا نخواهند داد، پس از همان روزهای حیاتشان فاطمه را برای ایفای رسالتی بزرگ در این برهه پرورش دادند. مرا مأمور به سکوت کردند و مادرتان را مأمور به فریاد. چون می دانستند بعد از رحلتشان مردم تراز حق و حقیقت را گم خواهند نمود از همان زمان فاطمه را معیار راستی جامعه در حال و آینده قرار دادند.
بارها همه مردم شاهد بودند که وقتی فاطمه کوچک وارد مسجد می شد، رسول الله از منبر فرود می آمد و به استقبال دخترش می رفت، او را روی منبر بر زانویش می نشاند و خطاب به مردم می فرمود: فاطمه راستگوترین زنان عالم است، می فرمودند من بوی بهشت را از فاطمه ام استشمام می کنم.
بارها شاهد بودم در جمع، در میان مسلمین با صدای رسا می فرمودند هر کس فاطمه ام را غضب ناک کند مراغضبناک کرده و هر کس مرا غضبناک کند خدا را به غضب آورده.
رسول الله به این روش برای تأیید راستی و حقیقت تاریخ و ادم هایش، تأیید فاطمه را لازم کرد. این شرح فضیلت مادرتان از لسان مبارک پیامبر چیزی فراتر از رابطه دختر و فرزندی بود بلکه یک کار سیاسی و برنامه ریزی شده برای آینده مسلمین بود. برای همین است نقل حدیث را ممنوع کرده اند تا آن احادیث تکرار نشود و مردم در جهل و بی خبری بمانند و معیار حقیقت و راستی را پنهان کنند.
غاصبان حکومت دارند سیره مادرتان را طوری جا می اندازند که او را هم ردیف زنان دیگر قرار دهند، زنی که اگر علیه خلیفه و دار و دسته اش شوریده، از عدم تجربه و نداشتن علم بوده.
حسن از جا بلند شد و قدم زنان در حالی که دست در دو طرف صورتش نهاده بود، به فکر فرو رفت و گفت:
چه دروغ بزرگی. مادر از همان سال های اول رسالت با پیامبر محشور بود، تجربه مبارزه در مکّه و آزار اذیت کفار را از نزدیک چشیده، کوله بار سخت شعب ابی طالب را و از همه مهمتر جریان هجرت به مدینه را داشت. بارهای بار برایمان تعریف می کرد، این ماجراها و مشقت ها را، بیشتر برای زینب البته. نه از جهت قصه گویی یک مادر بریا دخترش، بلکه برای درس گرفتن از آن روزهای سخت.
حسین کوچک، که هنوز اثر اشک را روی صورتش می شد دید، درحالی که انگشتان کوچکش را زیر خاک مزار مادر کرده بود، طوری که انگار دلتگ گرمای آغوش مادر باشدادامه داد:
مادر در خانه ای رشد کرد که نقشه های حکومت و برنامه های اسلام در آن طرح می شد. او زنی عامّی نبود، بلکه تحت تأثیر تعلیمات پدر بزرگ دارای اندیشه ای عمیق و تجربه ای هنگفت از آیین اسلام بود. چطور می خواهند این خیانت را چند باره مرتک شوند؟
علی آه سردی کشید و گفت:
خودم هم دوشادوش فاطمه بودم در ان روزها فرزندم. همه می دانند مادرتان نه یک زن عادی مانند تمامی مهاجرین بلکه نقطه اتصال پیامبر با جامعه بود. همه میدانستند فاطمه چنانی می اندیشد که پدرش.
بخدا دروغ می گویند آنانی که تبلیغ می کنند که گریه های فاطمه در فراق پدرش بود و بس. گریه های مادرتان اشک هایی بود که در مسیر مبارزه اش می ریخت، ناله هایی هدفدار که شیوه ای از مبارزه بود. شما خودتان شاهد بودید که فاطمه بعد از رحلت پدربزرگتان، هرچند که محزون بود امّا می فرمود اگر محمد رفت، خدای محمد که هست و همگان را از جمله شما فرزندانش را به صبر دعوت می کرد. این دروغ را در سراسر تاریخ رواج می دهند طوری که برخی شیعیان ما و خشک مقدس ها بالای منابر این دروغ ها را تکرار می کنند.
چگونه است که زنی به عظمت دختر رسول خدا را با زنان عادی عزیز از دست داده یکسان گرفتنه اند؟ او که درس صبر را به ایوب آموخت. او که مادر و مربی زینب است، زینبی که هر چند هم اکنون کودک است امّا تاریخ بشر را روزی او رقم خواهد زد. همین طفلی که اکنون از فراق مادر اینچنین به ضعف رفته و توان سخن کردن هم ندارد روزی زبان سرخ تاریخ خواهد شد.
فرزندانم، مواظب این حربه ها باشید. اگر اشک های فاطمه برای فقدان پدر بود چرا در خانه خویش نمی گریست؟ چرا در مجامع عمومی، در قبرستان بقیع و مزار شهدار احد به ناله می پرداخت و چرا در ناله هایش از خلیفه به خدا شکایت می برد؟. چرا دائم شیون می کرد و می فرمود:
ای پدرم شاهد باش که امت بعد ازتو دچار فتنه شد و شیاطین بعد از تو به منصب قدرت رسیدند. او در حقیقت با این نوحه سرایی اش در افکار مردم نسبت به حقانیت خلیفه تردید ایجاد می نمود. فاطمه به عنوان شاخص حقیقت، به مردم می گفت که از خلیفه و دیگر غاصبان ناراضی است و مشروعیت حکومت را زیر سوال می برد.
این ماجراها در حالی اتفاق می افتاد که مادر شهیدتان به مدت چهل شب، سوار بر الاغ در حالی که دستان شما هم در دستانش بود به خانه مهاجرین و انصار می رفت و آنان را از غفلت شان آگاه و سپس اتمام حجّت می کرد و از بسیاری از آنان برای من بیعت می ستاند و خواست که برای برگرداندن حق خلافت به دست صاحبش به شمشیر قیام کنند. مهاجرین و انصار که خودشان را با راستگوترین و پاکترین زن عالم هستی و دختر رسول خاتم روبرو می دیدند از او شرم کردند که به ناحق رأی دهند و ساکت بمانند، پس به فاطمه قول دادند که او را در این امر یاری دهند.
تا آنکه در آن روز نحس، غاصبان در مسجد جمع شدند و از همه با تبلیغ و تطمیع و تهدید بیعت ستاندند. ولی حکومت آنان منهای بیعت با من که نفس رسول الله بودم، در نزد بسیاری ایجاد شک و شبهه می کرد و چون مرا از بیعت کنندگان نیافتند قصد کردند که به خانه هجوم برند و مرا به زور به مسجد بیاورند و بیعت بگیرند.
فرزندانم، یادتان می آید آن روز سخت را؟ آن روزی که زمین و آسمان به مصیبتش هرگز نخواهند دید. آه. چه روزی بود. خدایا علی را بکش پیش از آنکه یاد آن روز سهمگین او را جان نگرفته.
آه فاطمه، بهشته زمینی ام. آن روز که به خانه مان حمله بردند چه بر تو گذشت. وای خدایا، چه مصیبتی بالاتر از این که به خانه ای یورش بردند که پیامبر بارها می فرمود محل آمد و شد فرشتگان آسمان و زمین است، خانه ای که بهترین اهل زمین از آدم تا قیامت را در خود جمع نموده. همان خانه ای که فرشته وحی بر آن نازل شد فرموده بود:
یُرید اللهُ لِیذهِبَ عَنکُم الرِجسَ و یُطَهِّرَا تطهیرا
غاصبان با چهل مرد جنگی به خانه یورش بردند و خواستد من با آنها به مسجد روم و بیعت کنم. پشت در جمع شدند و با نعره گفتند:
بیرون بیایید، بیرون بیایید، وگرنه همه تان را آتش می زنیم. صدا صدای عمر بود
ناگهان مادرتان با یک دنیا غم و رنج از جا بلند شد و پشت در رفت، بدون آنکه در را باز کند گفت:
تو را با ما چکا راست؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم
عمر باز فریاد کشید
علی، عباس و بنی هاشم همه باید بیایند و با خلیفه بیعت کنند
کدام خلیفه؟ خلیفه مسلمین هم اکنون مشغول غسل پیغمبرخداست
مسلمین با ابوبکر بیعت کرده اند، وگرنه آتش می زنیم خانه را
یک نفر به عمر گفت:
اینکه پشت در ایستاده دختر پیامبر خداست، هیچ می فهمی چه می گویی؟ خانه رسول خدا؟
عمر دوباره نعره کشید:
فاطمه باشد که باشد، اگر علی را تحویل ندهند خانه را با اهلش آتش می کشم
بزودی هیزم جمع شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت
مادرتان همچنان پشت در ایستاده بود. تصور می کرد شاید از او شرم کنند.
وقتی آتش گُر گرفت، عمر، آتش بیار معرکه خلیفه، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد مادرتان از میان در و دیوار به آسمان بلند شد و فریاد کشید:
آه فضه مرا بگیر که محسنم را کشتند
وای که آن در پر بود از میخ های آهنی ... وای ... وای فاطمه ...
در این حال چون مادرتان را دیدم مانند باز شکاری به طرف آن نامرد هجوم بردم و مانند عمرابن عبدوود در خندق او را بلند کردم و محکم به زمین کوفتم، گردن و بینی اش را به خاک مالیدم و فریاد زدم:
ای پسر صحّاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت، اگر مأمور به سکوت و صبر نبودم، به تو می فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟
در همین حین مردان جنگی به من هجوم بردند و ریسمان به گردنم انداختند و مرا از عمر دور کردند، دستم را بستند و کشان کشان به طرف بیرون خانه کشاندند.
مادرتان همانطور که مجروح روی زمین افتاده بود، دستانش را به دور کمرم حلقه بست و با همان صدای ضعیف و خسته گفت:
بخدا نمی گذارم شویم را از خانه بیرون ببرید.
وا مصیبتا ... چگونه بگویم چه برسر دختر رسول خدا آورند ... در حیرتم از آسمان که چگونه در آن وقت بر زمین فرو نریخت و در عجبم از خورشید که خودش را چگونه بر فراز خانه نیم سوخته رسول الله نگاه داشت.
ناگهان دیدم که آن ناجوانمرد تازیانه کشد و بر بازوان مادرتان آنقدر زد که خون جاری شد و از هوش رفت.
این تازیانه ها کاری با فاطمه ام کرد که روزی که بدنش را غسل می دادم از ورمش خون جاری می گشت.
چون فاطمه به هوش آمد و فهمید مرا به مسجد برده اند با همان حال مجروح و بدن غرق خون راه مسجد را گرفت.
علی تا این حرف ها را به زبان آورد، بدن زینب کوچک که در آغوش پدر آرمیده بود به رعشه افتاد. انگار که تب و لرز ناگهانی سراغش آمده باشد، یا خاطره ان روز دهشتناک سرزمین این دختر کوچک را چنین طوفانی کرده بود. پدر داو را محکمتر در آغوش فشرد، و بوسید و با لحنی مهربانانه گفت:
آرام باش عزیزکم. آرام باش دختر فاطمه. آرام باش پدرت فدایت عزیز رنج دیده ام. تو باید بشنوی تمام این سخن ها را، باید کلمه به کلمه به خاطر بسپاری و با خون وگوشتت عجین سازی. تو دختر زهرای مرضیه ای، آرام باش و محکم عزیزم، اینگونه نلرز که پشت پدر را می لرزانی. این روزها اول راه تواست و این سخن ها اولین سخنان درد آلودی است که در زندگی خواهی شنید.
حسین همانطور که از گریه نفسش انگار قطع شده بود ادامه داد:
در مسجد گفتند که اگر بیعت نکنید قطعا گردنتان را خواهند زد. ناگهان همه دیدند که مادر با پیراهن پیامبر خدا وارد شد در حالی که خون ازپهلوهایش می چکید. پس فریاد زد:
بخدا اگر دست از پسر عمم بر ندارید و رهایش نکنید، موهای خویش پریشان می کنم و پیراهن رسول الله را بر سر اندازم و نفرینتان می کنم.
این را گفت و بخدا همه دیدند که ستون های مسجد به لرزه افتاد. بخدا اگر شما سلمان را واسطه نکرده بودید تا به مادر بگوید که نفرین نکند، مدینه مانند طوماری در هم می پیچید و اهلش را د رخود می بلعید.
پس چون مادر پیغام شما را شنید گفت: چون شویم و خلیفه رسول خدا امر کردند به خانه بر می گردم. غاصبان که به سختی به وحشت افتاده بودند شما را رها کردند و به خانه برگشتیم.
این اولین باری بود که کسی چشم در چشم خلیفه او و دستگاه جورش را تهدید کرد و جان ولی خدا را نجات داد. مادر با این عملش ابهت پوشالی حکومت را با تهدید آنان در هم شکست!
و کاش واسطه نمی شدید تا خداوند این شهر و مردم ناسپاسش را به بلای قوم لوط گرفتار می کرد، مردی که به خواری اهلبیت رسول الله چنین تن داده اند. مردمی که دختر پیامبرشان را چنان مهجور می کنند که باید اینچنین شبانه غسل و دفن شود. فرزندان کوچکش را یتیم و شوهرش را به بند می کشند.
و ناله حسین به آسمان بلند شد. خودش را بر مزار مادر انداخت و با باران چشم بر آتش درونش بارید. حسن نزدیک شد و برادر کوچک را از روی قبر برداشت و به آغوش کشید، در حالی که خودش نیز می گریست. حسین در همان حال با بغض و کینه ادامه داد:
باید به هوش باشیم، این روز و شب ها باید سینه به سینه به آیندگان و شیعیان ما منتقل شود که مبادا میراث مادر شهیدمان تباه گردد.
می خواهند ترویج کنند که فاطمه به طمع فدک بود که بر خلیفه و حکومتش شورید و اگر آن سرزمین از او گرفته نمی شد از ساکتین و تایید کنندگان خلیفه بود. مادر ما کجا و حب یک باغستان. بخدا خودم شاهد بودم که فرشتگان در کارهای خانه یاری اش می کردند و گاه گهواره زینب را می جنباندند، خودم شاهد بودم که نیمه شب ها که پدر برای مناجات به نخلستان ها می رفت، جبرائیل در خانه همنشین او بود. ما عطر بال ملائک را همیشه از مادر استشمام می کردیم. چگونه چنین زنی در قید مال دنیاست که اینگونه به مادرمان برچسب هوای نفس می زنند؟
علی که لختی آرام گرفته بود، همانطور که دست در موهای زینب کوچک می کرد تا آرامش کند ادامه داد:
بعد از آنکه پیامبر سرزمین فدک را به یگانه دردانه اش بخشید من و او همه ساله تمام محصول آن را وقف فقرا می کردیم در حالی که از ثروت حاصل از آن می توانستیم هزاران شتر و کنیز بخریم و مانند شاهان زندگی کنیم.
ما نان جو می خوردیم و همانگونه که خدا از ما خواسته مانند فقرا گذران حیات می کردیم و در آمد نخلستان های بزرگ فدک را در راه اسلام صرف می نمودیم.
فدک تنها یک بهانه بود برای مبارزه با خلیفه و حکومت غاصبان. خلیفه فدک را غصب کرد از این بیم که من و مادرتان از درآمدهای این نخلستان ها اسلحه و مرد جنگی تهیه کنیم و بر آنها بشوریم.
مادر شهیدتان در مسجد پیامبر در حالی که خلیفه و تمامی مهاجرین و انصار حضور داشتند با تکیه بر غصب آن سرزمین مشروعیت حکومت را زیر سوال برد و حق مرا از آنان مطالبه نمود. خطبه ای خواند که سخنورترین مردمان از ابراز آن ناتوانند. در کمال بلاغت و فصاحت.
او با این خطبه اثبات کرد که دوران جاهلیت و اسارت زن تمام شده و آنان می توانند هم دوش مردان در امر حکومت و اجتماع دخیل باشند.
خبر اینکه فاطمه قصد سخنرانی عله حکومت را دارد در شهر پیچید. همه از صغیر و کبیر، پیر و جوان به طرف مسجد هجوم آوردند. مسجد و تمام کوچه های اطرافش مالامال از جمعیت گشت.
زینبم این درس را از مادر بهشتی ات به یادگار داشته باش که در آینده تو هم مانند او باید در حضور غاصبان دهان به سخن بگشایی و بساط تزویر بسیاری را بر ملا سازی.
مادرتان به سوی مسجد روان گشت در حالی که مانند پدرش راه می رفت و چادرش به زمین کشیده می شد و زنانی از بنی هاشم او را در حلقه خود همراهی می کردند.
چون وارد شد، امر کرد که پرده ای میان او و حاضرین حائل کنند و سپس با کلام آسمانی اش برای چندمین بار دنیای پوشالی غاصبان را در هم نوردید
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و سپاس خدای را بر آنچه ارزانی داشت، و شکر او را در آنچه الهام فرمود و ثنا و شکر بر او بر آنچه پیش فرستاد
پس خدای بزرگ ایمان را برای پاک کردن شما از شرک، و نماز را برای پاک نمودن شما از تکبِّر و زکات را برای تزکیه نفس و افزایش روزی و روزه را برای تثبیت اخلاص، حج را برای استحکام دین، عدالت را برای التیام قلب ها، اطاعت ما خاندان را برای نظم یافتن ملت ها و امامتان را برای رهایی از تفرقه و جهاد را برای عزت اسلام و صبر را برای کمک در بدست آوردن پاداش قرار داد
پس آنگونه که شایسته است از خدا بترسید
سپس فرمود:
یا ایُّها الناس! اِعلَموا اَنّی فاطِمه وَ اَبی مَحمّد، اَقُولُ عَودا و بدءا، وَ لا اَقُول ما اقُول غَلَطا
ای مردم! بدانید که من فاطمه و پدرم محمد است، آنچه ابتدا می گویم در پایان نیز می گویم، گفتارم غلط نبوده و ظلمی در آن نیست. پیامبری از میان شما برانگیخته شد که او در میان زنانتان پدر من است و در میان مردانتان برادر پسر عموی من!
و انگاه که خداوند برای پیامبرش خانه انبیاء و آرامگاه اصفیا را برگزید، علائم نفاق در شما ظاهر گشت و جامه دین کهنه، سکوت گمراهان شکسته و پست رتبگان! با قدرت و منزلت گردیدند و شتران ناز پرورده اهل باطل به صدا در آمد و در خانه هایتان درآمد و شیطان سر ا زمخفیگاه خویش بیرون آورد و شما را فرا خواند، مشاهده کرد که پاسخگوی دعوت او هستید و برای فریب خوردن آماده اید. انگاه از شما خواست به باطل قیام کنید و شما به آسانی چنین کردید و شما را به غضب وا داشت و دید که غضبناک شدید
این در حالی بود که زمانی نگذشته بود، و موضع زخم و شکاف هنوز وسیع بود و جراحت التیام نیافته و پیامبر به قبر سپرده نشده بود. آگاه باشید که در فتنه قرار گرفته اید و به راستی جهنم کافران را احاطه نموده است!
این کار از شما بعید بود، و چطور این کار زشت را کردید؟ بکجا روی می آورید در حالی که کتاب خدا پیش روی شماست.
ای مسلمانان!
آیا سزاوار است که ارث پدرم را از من بگیرند؟ ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب خدا هست که تو از پدرت ارث ببری و من محروم باشم از ارث پدرم؟
امر تازه و زشتی آوردی، آیا آگاهانه کتاب خدا را ترک کرده و پشت سر می اندازید؟ آیا قران نمی گوید: " سلیمان از داود ارث برد"، و در مورد زکریا آنگاه که گفت: " و خویشاوندان رحمی به یکدیگر سزاوارتر از دیگرانند و فرمود: " خدای تعالی به شما سفارش می کند که بهره پسر از ارث دو برابر دختر است"
شما گمان می برید که مرا از ارث پدرم بهره ای نبوده؟ یا می گویید اهل دو دین از هم ارث نمی برند؟ آیا من و پدرم به یک دین نبودیم؟
آیا شما به به عام و خاص قرآن از پدر و پسر عمویم آگاهترید؟ اینک این تو و این شتر، شتری مهار زده و رحل نهاده شده، برگیر و ببر، با تو در روز قیامت ملاقات خواهم کرد.
ای گروه مهاجرین و انصار و ای بازوان ملّت در نزد شما اسلحه و زره هست، چرا به یاری من نمی شتابید؟ شما دارای نفرات و ذخیره اید چرا جواب مرا نمی دهید؟ این همه ضعف و غفلت در مورد دختر رسول خدا و دادخواهی اش چرا؟ صدای مرا می شنوید و به دعوتم پاسخ نمی گویید. ناله و عدالت خواهیم را شنیده اید ولی به فریادم نمی رسید!
وای بر گروهی که بعد از پیمان بستن آن را شکستند
اگاه باشید می بینم که به تن آسائی جاودانه دل داده و کسی را که سزاوار زمانداری بود دور ساخته اید. با راحت طلبی خلوت کرده و از تنگنای زندگی به فراخنای آن رسیده اید، پس بدانید خداوند از شما بی نیاز است
اگاه باشید انچه گفتم با شناخت کاملم بود، به راستیکه در اخلاق شما سستی پدید آمده و نیرنگ و بی وفایی رسوخ کرده. پس خلافت را بگیرید، ولی بدانید که پشت این شتر زخم است و پای آن سوراخ و تاول دارد. عار و ننگش باقی و نشان غضب خدا و نیرنگ ابدی دارد و به آتش شعله ور خدا متصل است.
آنگاه در پایان خطبه غرّای خود رو به خلیفه کرد و گفت:
ای پسر ابی قحافه، اگر فدکم را پس ندهی از این پس با تو سخن نخواهم گفت
و سپس مسجد را ترک کرد.
خطبه مادرتان در مدینه نقل مجالس شد و اینکه فاطمه، خلیفه را تحریم نموده و با او قهر نشسته است. این حرف ها بر دستگاه غاصب گران آمد پس به دیدار مادرتان به خانه امدند. مادرتان ابتدا آنان را نپذیرفت امّا چون مرا شافع نمودند به حرمت من پذیرفت که با آنان سخن کند در حالی که در بستر بیماری بود.
مادرتان در این دیدار نیز ضربه ای بر پیکره حکومت نواخت که تا ابد رجس بودنش را ثبت نمود.
عمر و ابوبکر چون وارد خانه شدند، مادرتان پرده ای بین او و آنها حائل کرد تا چهره آنها را نبیند.
مادرتان به خلیفه گفت:
آیا شهادت می دهی که من دختر رسول خدایم همانی که پیامبر راستگوترین خلقش لقب داد؟
خلیفه با عجز پاسخ داد آری بخدا شنیدم که پیامبر در مورد تو چنین گفت
فاطمه فرمود: آیا شهادت می دهی که پیامبر بارها فرمود هر کس فاطمه را غضبناک کند مرا غضبناک کرده و هر کس مرا غضبناک کند خدا را غضبناک کرده؟
خلیفه پاسخ داد بله ای دختر رسول خدا. شهادت می دهم
فاطمه ادامه داد آیا می دانی که آنچه خدا در سوره فاتحه غضب شدگان خواند تفسیر همین کلام پیامبر است؟ آیا شهادت می دهی که صراط مستقیم ما اهلبیت پیامبر هستیم؟
خلیفه پاسخ داد: به راستی که چنین است!
ناگهان فاطمه دست به آسمان بلند کرد و با ناله گفت: خدایا منم فاطمه که هر کس او را غضبناک کند تو را غضبناک ساخته، پس شاهد باش که این جماعت مرا غضبناک کردند و من نیز بر آنان خشم گرفتم، پس تو نیز بر آنان غضب کن در هر دو دنیا.
خدایا شاهد باش که از آنان نخواهم گذشت زیرا که دین تو را از موضع خود منحرف کردند و بر اهلبیت پیامبرت ظلم روا داشتند. خدایا به تو سوگند که تا آخر عمر با آنها سخن نگویم و ا ز آنها روی گردانم.
این سخن بر ابوبکر چنان اثر کرد که شروع بر گریه کردن کرد و نزدیک بود از رایش برگردد که عمر بر او نهیب زد و از خانه بیرونش برد.
چیزی نگذشت که این خبر نیز مانند خبرهای دیگر در شهر پیچید و بسیاری به حقّانیت حکومت شک کردند. مسلمانها روزی چندین بار نماز می خواندند و در نماز سوره فاتحه را.
صراط الذین انعمت علیهم، غیر المغضوب علیهم و الضالین ...
امّا این آخرین مرحله مبارزه دختر رسول خدا نبود. او با زیرکی ای که فقط در قامت یک سیاستمدار کهنه کار و دور اندیشی ای که در هیبت یک حکیم آگاه یافت می شد، امواج مبارزه مقدس خود را به درون خانه ها کشاند. مادر شهیدتان وقتی زنان مدینه به عیادت او می آمدند از آنها و مردانشان به خاطر سکوتشان در برابر ظلم گلایه می کرد و می فرمود:
بخدا سوگند صبح کردم در حالی که نسبت به دنیای شما بی میل و نسبت به مردان شما ناراحتم. خداوند بر آنان خشم گرفته و در عذاب جاودانه خواهند بود
وای بر آنان چگونه خلافت را از موضع ثابت و بنیان های نبوت و ارشاد دور ساختند. چه عیبی از علی گرفتند؟ بخدا سوگند او شمشیر برّانش، و بی اعتنایی به مرگ، و شدت برخوردش، و عقوبت دردناکش، و اینکه او غضبش در راه رضای الهی بود.
بخدا سوگند، بجای پرهای بزرگ روی بال دم را برگزیدند و بجای پشت دم را انتخاب کردند. ذلیل گردند قومی که فکر کنند با این اعمال کار خوبی انجام داده است، بدانید اینان فاسدانند امّا نمی دانند
این سخنان را زنان در خانه ها بر شوهرانشان بازگو می کردند و چنان بر آنها موثر افتاد که گروه گروه برای عذر خواهی به دیدار مادرتان می آمدند و می گفتند:
ای سرور زنان عالم اگر این مطالب را قبل از بیعت می شنیدیم با خلیفه بیعت نمی کردیم
امّا فاطمه این عذر را از انان نپذیرفت و فرمود:
از من دور شوید، بعد از ارتکاب گناه و سهل انگاری، عذر خواهی شما مفهومی ندارد.
فرزندانم، بدانید دستگاه خلیفه باید مادرتان را شهید می کرد که بخدایی که جانم در دست اوست اگر فاطمه زنده می ماند چندی نمی گذشت که مردم بر آنها می شوریدند و بساط تزوریرشان را به هم می ریختند.
فاطمه برای انان بسیار خطرناک شده بود و هر آن احتمال آن می رفت که پایه های حکومت شان فرو بریزد.
اگر دیدید که امشب در کمال غربت و بی کسی مادرتان را غسل دادم و او را دفن نمودم علت آن است که وصیت خودش بود. او میدانست که دستگاه غاصب منتظر شهادتش هستند تا با برگزاری مراسم تشیع با شکوه در انظار مردم به سوگواری مشغول گردند و چهره پلیدشان را از این آب طاهر کنند
مادرتان سفارش اکید کرد که هیچکس از غاصبان متوجه شهادتش نشوند تا بلکه از این اب نتوانند ماهی بگیرند. این هم ازدور اندیشی و ذکاوت مادرتان است عزیزانم.
فردا صبح فاطمه در تاریخ سوالی بزرگ ایجاد خواهد کرد. به راستی چرا دختر رسول الله خلیفه و یارانش را در تشیع خود راه نداد؟ این سوال تا روز قیامت ذهن انسانهای آزاده را به خود مشغول خواهد داشت. سوالی که پاسخش به حقّانیت ما اهلبیت ختم می شود.
فرزندان فاطمه، مادرتان با مجاهدت هایش و در آخر با شهادتش تشیع را متولد نمود. نهالی که روزی بر تمامی زمین سایه خواهد افکند. امّا بسیاری می خواهند این مجاهدت ها را دفن کنند. نگذارید از مادرتان جز در و دیوار نقل دیگری نکنند.
بخدا می بینم که گروهی از محبین ما در این دام گرفتار می شوند و دشمن از همین حربه آنها را از راه ما منحرف خواهد رد. بعد از ما بالای منابر خواهند رفت و از فاطمه تصویری جز یک زن ضعیف و بیچاره نمی سازند.
فرزندانم، به زودی قومی ادعای ولایت ما را می کنند که تشیع را با سقیفه جمع می بندد و فاطمه را در میان در و دیوار باقی خواهند گذارد.
این ها گروهی هستند که به معرفت دین راه نبرده اند و اسیر جهل خویشند، آنها خشکه مقدس هایی هستند که بعد از ما و به اسم محبت ما دروغ بسیار می گویند و زشت عمل می کنند.
بخدا می بینم که از نینوای تو حسین، جز اشک و ماتم نمی گویند و جز بر زخم های تن تو نمی گریند، همان زخم هایی که زینبت آن را زیبا خواهد خواند.
آنها تو را و عظمت جهاد تو را در همان کربلا خلاصه خواهند کرد مثل اینکه تو در همان صحرا مرده ای و باید فقط برای تو اشک بریزند، و به تکلیفی که ما بر آنها نهاده ایم عامل نخواهند بود.
دسته ای هستند که کمر دین را می شکنند و مردم را از حقیقت ما منحرف خواهند کرد. بخدا خطر این قوم از خطر بدعت گذاران و نوآوران در دین کمتر نیست و ظلمشان از ظلم این دستگاه غاصب بیشتر است.
کسانی که به آسانی به ظلم تن می دهند و در برابر انحراف اسلام اهل جهاد و به خطرانداختن منافعشان نیستند. کسانی که دین را در عبادات و گوشه نشینی خلاصه خواهند کرد و آن را تمام دین میدانند.
فرزندانم مراقب این گروه باشید که به زودی سر از سوراخ هایشان بیرون می آورند. بدانید که ایمان به هر چیزی حتی اگر یک بت باشد، برای صاحب ایمان مسئولیت ایجاد خواهد کرد. ایمان به ما اهلبیت نیز چنین است چرا که خاک شیعه خاک مسئولیت خیزی است.
هر کس محبت ما در سینه دارد باید به مسئولیت این محبت نیز عامل باشد. امّا این دسته مبلغ ایمان و محبت بی مسئولیتند، حب ما را می گیرند و شناخت ما را رها می کنند زیرا که این برای آنها آسانتر و به دنیای آنان سازگارتر است.
افرادی که قران را تجلیل می کنند و با آب طلا می نویسند امّا به اصولش پایبند نیستند، مساجدی خواهند ساخت که ازکاخ های قصرهای قیصر روم و انوشیروان مجلل تر است امّا خانه خدا نیست چرا که در آن شیعیان ما را به نشستن و قعود دعوت می نمایند. اینها کسانی هستند که از دین پوستینی وارانه خواهند ساخت.
فرزندان فاطمه، فردا صبح غاصبان به قبرستان هجوم می آوردند و قطعا اگر ببینند که ما فاطمه را بدون حضور آنان دفن کرده ایم خشمناک خواهند شد
یقین دارم که عمر، همانطور که حریم خانه پیامبر خدا را شکست، برای قبر مادرتان هم حرمتی قائل نخواهد شد و قصد می کند که نبش قبر کند و جسم پاک مادرتان را بیرون بیاورد تا بر آن نماز خیانت بخوانند.
شمشیرهای خود را آخته کنید که به جان فاطمه سوگند اگر بخواهند چنین کنند، یک تن از آنان را زنده نخواهم گذاشت.
برخیزید و تا می توانید قبر حفر کنید و رویش را بپوشانید تا قبر مادر مظلومتان میان آنها قابل شناسایی نباشد. برخیزید و به آینده فکر کنید. برخیزید که شیعه هرگز در طوفان بلا و مصیبت از جا کنده نخواهد ش
| امتياز : |
|
نتيجه : 3 امتياز توسط 100 نفر
مجموع امتياز : 301 |
|
برچسب : ,
تعداد بازديد : 33
نوشته
شده در  
ساعت 17:46  توسط علی دادرس
لینک ثابت